تبليغاتX
هیام

هیام

سوخته در عشق خدا

 

خانه ای به وسعت آفرینش، بی کران

زمینی که روح معنویت را انتظار می کشید

عدالتی که می خواست معنا شود

 و روح های بزرگی که می دانستند با آمدنش

عاجزانه در برابر عظمتش زانو خواهند زد.

* * *

اقیانوس حکمتی که غواصان پر مدعا را به

تحیر وا می داشت

مردی با دو نیروی جاذبه و دافعه.

دست نوازشی که بر سر یتیمان کشیده می شد

خشم برّنده ای که چون شمشیر بر سر دشمنان فرود می آمد

 و سوز گدازنده ای که در برابر  عظمت پروردگارش

سجاده را با اشک یکی می کرد.

* * *

معرفتی از زبانش می تراوید یقین افزا و ظلمت زدا

دل سپرده به زلال یاد خداوندی در برابر همه بیدادها

رها از همه بیم ها

که حق را فریاد می کرد با هیبت موسوی و انفاس عیسوی

بزرگ مردی که که در باور محدود واژه ها نمی گنجید

او که دنیا با همه وسعتش ظرف فضیلت هایش نبود.

* * *

دلاور مردی که چاه خشک در بیابان به اعجازش آب داد

یگانه روزگاری که حجت نکویان عالم بود.

* * *

... و فرشتگان از آمدنش به وجد آمدند

تا در آفرینش بی همتا دوباره سجده کنند

چشم های روشن زنی که خانه را می نگرد

 و دیواری که شکافته می شود و بانویی که میهمان خدا می شود

تا عصاره ناب ایمان و انسانیت دنیا را به قدوم خود متبرک کند.

* * *

و إنّه فی اُمّ الکتاب لَدینَا لعَلی العَظیم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:37  توسط طهورا  | 

 

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم٬ توی دلم به تو سلام کردم اما ته دلم یک جور خاصی بود٬کمی

غمگین٬ کمی افسرده٬ کمی خسته، کمی دلمرده و دلزده! مخلوطی از احساس های ناخوشایندی

که دست به دست هم دادند تا من یک روز بد را شروع کنم....

برای همین هم مثل همیشه سلام نکردم! عصبی بودم. بعد هم که از خانه زدم بیرون، اتفاق های

بعدی باعث شد بدتر بشوم!

گاهی احساس می کنم بدجوری خسته و ناتوانم....

آنقدر که نمی توانم قدم از قدم بردارم!...

آن وقت است که دلم می خواهد بنشینم و زار زار گریه کنم ....

..... و امروز یکی از آن روزها بود.... یکی از آن روزهای بد، خیلی بد، خیلی خیلی بد که من سرت

فریاد زدم بدون اینکه بفهمم واقعاً چی دارم می گویم و به کی ... ؟!

        ـ آ خه خودت بگو این درسته؟! ....

           چرا ولم نمی کنی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ خسته شدم از دستت! ...

           به چه زبونی بهت بگم دیگه نمی تونم تحمل کنم! ... چطوری بهت بفهمونم ظرفیتم تموم

           شده! ... تو در مورد من چی فکر کردی؟ ...

           بابا منم آدمم ، احساس دارم ، آرزو دارم .... نگاه کن ببین دیگه چیزی برام مونده؟ ...

فریاد زدم و داد زدم و شکوه کردم ...

گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم ...

و تو با شکیبایی منتظر ماندی تا من هر چه عقده دارم ، خالی کنم.

هر چه قدر دلم می خواهد داد بزنم ، فریاد بزنم تا خالی بشوم، خالیِ خالی! ....

و تو صبورانه نگاهم کردی ، گوش کردی ، تحملم کردی

و من گفتم و گفتم و گفتم ...

و تو فقط آرام و با طمأنینه در گوشم زمزمه کردی

                                                     یَا اَیُهَا الانسَانُ مَا غَرَّکَ برَبّکَ الکَریمِ

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:11  توسط طهورا  | 

 

 

 

 

 

 

درهاي خانه­هاي قديمي را ديده­اي...همان­ها را مي­گويم كه ساده­اند، تنها كلوني دارند و دق البابي...

نه آنها كه با نقش و نگار و رنگ و روغني  زينت يافته­اند ... آن گونه كه مقابلشان كه قرار مي­گيري تا لحظاتي شايد تنها نقش و نگارشان را بنگري ...

من آن درها را مي­گويم كه نجار، ساده و بي­تكلف از كنارشان گذشته است. چند تخته كنار هم گذاشته و با چند ميخ آنها را به هم وصل كرده است؛ شايد هم هم كمي بي­دقت كار كرده است و ميخي ...

نمي­دانم شايد بي­دقت، شايد عجولانه، شايد از سر بي­حوصلگي ... هرچه كه هست ميخي ... ميخي ... ميخي

كلمات بر زبانم جاري نمي­شوند. در ذهنم جولان مي­دهند. صحنه در ذهنم تداعي مي­شود؛ احساس مي­كنم الان قلمم آتش مي­گيرد....

اگر تيزي ميخي از لاي چوبي بيرون مانده باشد، ناگاه اگر دستت به آن بخورد ... دستت را مي­خراشد. چه مي­كني؟... مي­خراشد؟... مي­سوزد؟... سوزشش چقدر است؟...

حالا اگر اين تيزي ميخ با داغي آتش گداخته شده باشد چه؟... اگر اين تيزي با آن داغي، سينه­اي را بخراشد چه؟... اگر در سينه­اي فرو رود چه؟... مي­تواني تصور كني؟... چه مي­كند؟...

......

اين سوي در آتشي گداخته ... آن سوي در بانويي به حمايت از همسر پشت در ... و ناگاه ...

از خودم مي­پرسم آن مسمار بيرون مانده از لاي چوب­هاي سوخته كه داغي آتش را هم با خود دارد، تا كجايش سينه بانو را خراشيد؟... و چشمان همسرش چگونه بر هم آمد آنگاه كه ردّ خون را بر در نيم سوخته ديد؟ ...

خدايا تصورش هم مرا به جنون مي­كشاند ... صبر علي،‌ صبر ايوب را شرمنده كرد... و فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...

آرام نمي­گيرد اين قلم، بي­تلاطم است اين دل، آتش گرفته است اين قلب ...

و زمزمه مي­كنند همه ذرات وجودم  كه

 دل من در پي يك واژه بي­خاتمه بود            

         اولين واژه كه آمد به نظر فاطمه بود                              

                        

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط طهورا  | 

خیلی سخت و دشوار است بعد ۲۳ سال، بخواهی یک نامه را که فقط یک خطش برای توست اما سراسر محبت و مهربانی است، جواب بدهی! اما مگر این دل طاقت می آورد....

 

سلام عزیز سفر کرده...

بعد از ۲۳ سال و اندی که آخرین نامه­ات را خواندم، نامه ای که هرگز برایمان پست نکردی اما به دستمان رساندی؛ حالا که می­خواهم پاسخی برایت بنویسم، در می­یابم این همه سال نوشتن نه تنها گره از کارم نگشوده که این لحظات کار را برایم سخت­تر هم کرده است...

این روزها یا بهتر بگویم این سالها که بزرگ و بزرگ­تر شدم، خلأ وجودت را بیش از پیش احساس کردم٬ خلأ وجود تو را که آن روزها که می­رفتی من کوچک بودم اما هنوز طنین خنده­های شاد و پر محبتت٬ سیل سیال نگاه­های گرمت و آرامشی که از دستانت در وجودم جاری می­شد وقتی دستان کوچکم را در دست می گرفتی٬ هنوز به یاد دارم!

مهربان برادرم...

این روزها که من تقریبآ روزهای سختی را پشت سر می­گذارم٬ به شدت به وجودت نیازمندم٬ به زلالی نگاهت٬ به گرمای دستانت٬ به حرف­های پر از امیدت که هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می­کنم همه وجودم گرم می­شود.

این روزها همه به من می­گویند صبر کن٬ صبور باش و تحمل کن و با خودم می­اندیشم چرا وقتی انسانی را کما بیش به صفتی می­شناسیم از او توقع داریم همیشه او را در همین حالت ببینیم؟... من ادعایی بر صبوری و صبور بودن ندارم اما باور کن گاهی خسته می شوم از این که همه به من می گویند صبر کن ٬ تحمل کن ...

....

مي­دانم كه اگر بودي شرايطم، حالاتم، روحياتم، نيازهاي روحي ورواني­ام را درك مي­كردي. مي­دانم اگر بودي چشمان پر از حرفت آن لحظات سخت كه من با همه وجودم كم مي­آورم، به من آرامش مي­داد، همان چشمان پر از حرف كه با سكوت لبانت همراه مي­شد...

من اين روزها به شدت خسته­ام و نيازمند به كسي كه تكيه گاهم باشد. بي انصافي نمي­كنم كه، همه هستند اما اين رسم روزگار است كه وقتي كسي را نداري تازه قدرش را مي­داني و من اين روزها كه تو را در كنار خودم ندارم تازه مي­فهمم چقدر به وجودت نياز دارم ... شايد هم نه ... تو هستي در همه لحظه­ها و شرايط و هرگز من را تنها نگذاشتي و اين منم كه خودم را از تو دور كرده­ام...

....

دعا كن برايم، مثل هميشه كه دلواپسي­هايت، نگاه­هايت و دعاهايت همراهم بوده است، مثل هر بار كه اگر جسمآ كنارم نبودي اما حضورت را همه جا حس كردم، حداقل در خلوت و تنهايي خودم بخصوص وقتي سر مزارت مي­آيم هر چند كه كم مي­آيم ...

              براي همه­امان دعا كن و براي من كه اين روزها خستگي امانم را بريده كه :

                                 دل خرابي مي كند دلدار را آگه كنبد

                                                                       زينهار اي دوستان جان من و جان شما!...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58  توسط طهورا  | 

 

...یَا أیُهَا العَزِیز مَسٌنَا وَ أَهْلَنَا الْضٌرٌ وَ جِئنَا بِبِضَاعَةٍمٌزْجَئةٍ فَأوْفِ لَنَا الکَیْلَ وَ تَصَدٌَقْ عَلَیْنَا إِنٌَ اللهَ یَجْزِی المُتَصَدٌِقِینَ(۱)

 

تو که در اوج و بلندی و شکوه نشسته ای!

هر سو را که می نگرم

می بینم بیچارگی را که راه را بر ما بسته است

و می بینم دست هایمان را

که خالی است و تهی و بی مایه ....

می گویم لطفی بکن...

این پیمانه خالی را لبریز کن، بی دریغ عطا کن که می دانی خدا بخشندگان را پاداشی نیکو می دهد...

       

                    ****          ****          ****

اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرَا وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ(۲) .... وَقَالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاءَاللهُ ءَامِنِینَ(۳)

 

خیمه گاهت را کجا بر افراشته ای؟...

شاید همین نزدیکی!

می دانم با این بار گناه راهی به آن ندارم. اما...

چشمان نابینایم را ببین!

پیراهنت را بر صورتم نمی افکنی تا عطر وجودت بینایم کند و من الوده به مصرت درآیم و پناه گیرم؟....

 

                    ****          ****          ****

.... وَابْیَضَتْ عَیْنَاه(۴) .... قَالَ أَبُوهُمْ إِنٌِی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ(۵) .... فَارْتَدٌَ بَصِیرَا...(۶)

 

می دانم چه می گویی!...

بارها گفته ای و من ... نه که نشنیده باشم، نه ...

شنیده ام، سستی کرده ام در عمل کردنش...

می دانم چشم از زرق و برق دنیا که بپوشانم

به عیان خواهم دید که عطر وجودت فضای جهان را

فرا گرفته است

و نور حضورت همه جا را در نوردیده است ...

 

 

۱.یوسف:۸۸.

۲.همان:۹۳.

۳.همان:۹۹.

۴.همان:۸۴.

۵.همان:۹۴.

۶.همان:۹۶.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط طهورا  | 

قبل از اينكه علي را خوب بشناسم از دست دادم.

علي كه اين روزها به شدت نيازمند وجودش هستم و اگر مي بود....

اما شايد هم نه،او را از دست نداده ام چرا كه او هميشه بوده و هست و تنها اين من هستم كه خودم را از او دور كرده ام...

اين بخش هايي از آخرين نامه ايست كه برايمان نوشت .نامه ای که هرگز پست نشد،هرگز...

 با وسايلش به ما تحويل دادند.

 

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و با سلام خدمت آقا امام زمان(عج)و نايب بر حقش امام خميني و سلام به يك يك رزمندگان

.....

امام را دعا كنيد ، هم چنين تمامي رزمندگان و پسر كوچكتان را هم دعا كنيد. راضي باشيد به رضاي خداوند و در تمامي كارهايتان شكر او را به جا بياوريد.

مادر جان اگر واقعا مرا دوست داري

۱.غيبت نكنيد

۲.دروغ نگوييد

۳.بدون اجازه همسر از خانه بيرون نرويد

۴.نماز را اول وقت بخوانيد

۵.تهمت نزنيد

خواهرانم حجاب خود را رعايت كنيد ؛ چرا كه فردايي نيز وجود دارد و ...

خواهر كوچكم دلم مي خواست شما هم با خط خودت و امضاي خودت برايم نامه بنويسي...

....

اين جا فضاي بسيار خوبي است ، به دور از هر گونه گناه و آلودگي

ما هر شب ختم صلوات داريم و جاي شما بسيار خالي است...

....

 

 

 

تاريخ نامه ۱۰/۱۱/۱۳۶۴ است

و علي دقيقا ساعت ۵:۲۵ بعد از ظهر ۲۲/۱۱/۱۳۴۶

پر كشيد.

ياد و خاطره شان هماره جاويد و راهشان هميشه پر رهرو باد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:1  توسط طهورا  | 

سلام .

فاصله زياد شد تا بتوانم بيايم  و سري بزنم و به روز كنم. نمي دانم شايد پر كاري شايد هم كم كاري . مي گويم كم كاري نه به خاطر بي علاقگي كه به خاطر گرفتاري .

راستي سال نو مبارك سال پر خير و بركتي داشته باشيد كه من فكر مي كنم اينطور هم باشد چرا كه سالي كه شروعش با آغاز ولايت و حكومت يوسف زهرا(عج) و ميلاد خاتم المرسلين(ص) و مؤ سس مذهب جعفري امام جعفر صادق (ع) باشد قطعا سالي نيكو و پر خير و بركت خواهد بود كه:

سالي كه نكوست از بهارش پيداست

برايم بسيار دعا كنيد كه اين روزها سخت محتاج دعايتان هستم.

دعا گوي همه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:19  توسط طهورا  | 

نمی دانم چرا امروز وقتی می خواستم اولین مطلبم را آماده کنم، ناخودآگاه یاد دبیر عربی سال چهارم دبیرستانم افتادم.

توی دفتر خاطراتم نوشت:

 دخترم! تا ساقه وجودی ات نرم است خودت را بساز،

چون اگر مثل ما شدی و ساقه وجودی ات شکل گرفت و محکم شد

اصلاح کردنش خیلی دشوار و یا شاید تا حدودی نا ممکن باشد

پس همیشه در قنوت نمازت بخوان:

رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إنَّكَ أنْتَ الوَهَّابُ

و من هميشه اين آيه شريفه را توی قنوت هر نمازم می خوانم.

نمی دانم چرا اين خاطره به ذهنم آمد اما می دانم

               ما كه رسواي جهانيم، چه باك از غم عشق

                        زخمها ديده ايم از نيش جفا، نوش به جام غم عشق!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:37  توسط طهورا  |