کوچیدن و رفتن هر از گاهی هم بد نیست
کوچ اگر کنی
یعنی وابسته نیستی
یعنی می توانی از دلبستگی هایت رها شوی
یعنی می توانی از علقه هایت دل ببری
که روزی همه باید از همه دل بستگی هایمان دل ببریم
کاش آماده شویم برای آن روز سخت ...
زین پس اینجا می نویسم
می خواستم بنویسم ...
می خواستم از خیلی چیزها بنویسم
اما نمی دانم چرا دستم یاری نکرد!
می خواستم بنویسم از خودم، از تو، از دیگران پیرامونمان
از ...
اما بماند برای همیشه ...
دیگر اینجا نخواهم نوشت ...
پ.ن: می خواستم این صفحه را ببندم اما نمی دانم چه شد که خواستم بماند... .
آن روز؛ 12 بهمن ماه, كه مي آمدي, با آرامش آمدي و اطمينان … , 14 خرداد هم كه مي رفتي با آرامش رفتي و اطمينان! 12 بهمن ماه كه می آمدي جمعيت موج می زد و شهر به انفجار نزديك شده بود از شوق حضورت … 14 خرداد هم كه مي رفتي, جمعيت موج مي زد و شهر به انفجار نزديك شده بود, اما اين بار از شدت اندوه!
وقتي مي آمدي دنيا را به تماشا فراخوانديم تا ببيند كه چگونه از پير فرزانه خويش استقبال مي كنيم تا قدم بر قلب هايمان بگذارد و تنها با يك لبخند خستگي را از جان هايمان بزدايد و وقتي هم كه مي رفتي باز دنيا را به تماشا فراخوانديم تا ببيند چگونه مقتدايمان را بدرقه مي كنيم؛ با چشماني باراني و بغض هاي در گلو مانده …
مي خواستيم تا دنيا ببيند ابهت مرد ساده زيست شهرمان را كه همچون توفاني سخت, طبل توخالي سردمداران جهاني را درهم شكست, هم آن روزي كه می آمدي و هم آن روزي كه مي رفتي…
آن روز كه تو می آمدي همه چيز بوي تازگي مي داد, بوي شكوفه هاي باغ گيلاس و وقتي هم كه مي رفتي همه چيز بوي عروج و پرواز مي داد و شهر سياه پوش مصيبت عظماي رفتن تو شده بود…
روزي كه مي آمدي شهر با طراوت و شادي نفس مي کشيد و وقتي كه مي رفتي هوای شهر گرفته بود و كوچه ها غمگين بودند…
روزي كه مي آمدي شكوفه ها به گل نشستند و لبخند زدند به گنجشكان كوچكي كه شادمانه صبح دل انگيز ورودت را به همگان خبر مي دادند و روزي كه مي رفتي, گرد يتيمي بر گل ها نشسته بود و گنجشكان خاموش بودند…
آه كه هنوز "جماران" بوي تو را مي دهد, هنوز شهرمان با عشق تو نفس مي کشد, هنوز "خمينی" نام محبوب دل هاست, هنوز "خمينی" نام پر افتخار براي هر ايراني است و چه زيبا آن مرد بزرگ كه عطر تو را داشت, فرمود: " امام خميني يك حقيقت هميشه زنده است" ... نامي كه تا هميشه تاريخ پرافتخار و با عظمت خواهد ماند... نامي كه فرياد مي کنيم ..... كه تو جداي از ما و ما جداي از تو نيستيم.
پ.ن (1) : برای آن مرد نوشتن سعادت می خواهد. الهی شکر که آن مرد طلبید تا برایش در حد قلم قاصرم بنویسم
پ.ن (2): در اجابت دعوت دوست عزیزم مسير
تا حالا به يك بالن نگاه كردي؟... كه وقتي از هوا پر ميشود، سبك ميشود و ديگر روي زمين بند نميشود؛ انگاري ديگر دلش نميخواهد روي زمين بماند، ميخواهد اوج بگيرد و بالا برود ... .
به گردش زمين دور خورشيد فكر كردي؟... كه اگر زمين بخواهد از نور خورشيد كه هميشه سخاوتمندانه نورافشاني ميكند، بهره ببرد؛ بايد خودش را در وضعيتي قرار بدهد كه بتواند از نور آن استفاده كند ... .
وجود خودت را چه؟ با دقت نگاه كردهاي؟ ... كه اگر بخواهي به خدا نزديك شوي و از رحمت واسعهاش بهره بگيري، بايد خودت را در وضعيتي قرار بدهي كه بتواني از آن بهرهمند شوي ... و اگر از گناهانت توبه كني، از آلودگيها توبه كني و خودت را در وضعيتي قرار دهي كه به خدا نزديك شوي، مثل آن بالن، سبك ميشوي و ديگر دلت نميخواهد روي زمين بماني، ميخواهي اوج بگيري و بالا بروي ... .
يادت باشد كه توبه، يك روزنه اميد است؛ دريچهاي گشوده به رحمت الهي و نقبي به جهان روشنايي و اميدواري.
يادت باشد كه خداوند هميشه در توبه و بازگشت را باز گذاشته است.
يادت باشد كه هر چقدر گناه تو بيشتر باشد، لطف و كرم خدا بيشتر است.
يادت باشد كه اگر هر دري به رويت بسته باشد، آغوش رحمت الهي به رويت هميشه باز است.
يادت باشد، وقتي تو از خدا رو برميگرداني، خدا به تو رو ميآورد؛ تو را به عفو خودش ميخواند و در درياي احسانش غرق ميكند، اما تو چه؟ ... تو باز از او رو بر ميگرداني و سراغ ديگري ميروي؛ از او رو بر ميگرداني كه بزرگوار و نيرومند است؛ تو، تو كه ناتواني ... از خودت پرسيدي كه چه چيزي تو را بر نافرماني گستاخ ميكند؟ در حالي كه هميشه در سايه رحمت و حمايت خدا به سر بردي و او پردهپوشي كرده از گناهانت و گستاخيهايت ... تو از لطف و رحمتش برخورداري و او حتي به اندازه چشم بر هم زدني، اين لطف و رحمت را از تو دريغ نكرده و آبرويت را نبرده است(۱) ... .
يادت باشد كه حتي وقتي گناهانت آنقدر زياد ميشود كه انتقام و عذاب الهي بر سرت فرود ميآيد و نعمتها از تو سلب ميشود، اگر با نيتي صادقانه و اشتياقي قلبي به درگاهش رو بياوري، باز هم خدا نعمتهاي از دست رفته را بر ميگرداند و تباهي كارت را اصلاح ميكند(۲) ... .
يادت باشد كه لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنّ اللّهَ يَغْفِرُ الذّنُوبَ جَميعًا.(۳)
وصف ني را از زبان مولانا شنيدهاي، نه؟! ني كه از ناليدنش ميگويد و شرح درد اشتياقش براي پيوستن دوباره به نيستان كه نالههايش همه، ترسيم پرسوزي از جدايي است.
"ازجداييها شكايت ميكند"...
حكايت انسان بريده از خدا، همين حكايت ماست كه با عصيان و گناه، رشته پيوند را ميگسليم و خود را از حريم گسترده خدا دور ميكنيم كه اگر به همين وضع بماند؛ آخرش دوزخي است و گرفتاري در آن، اما ميشود كه ني به نيستان باز گردد كه هنوز روزنة اميدي هست، در انتهاي كوچه يأس و نااميدي... .
شنيدهاي كه هميشه گفتهاند: "جلوي ضرر را هر كجا بگيرند، سود است"...، پس در همان انتهاي كوچه يأس و نااميدي، آن كه همه مسير زندگي را به بيراهه رفته و رو به سقوط و تباهي گام برداشته و به جاي "فلاح"، در مسير "خسران" افتاده و زندگي را باخته، ميشود كه به مسير نوراني و خدايي "فطرت" بازگردد ...؛ ميشود، وقتي كه لب به "توبه" باز كند و "استغفار" و بازگردد به فطرت نخستين خود؛ ميشود، وقتي كه لب به "توبه" باز كند كه توبه، دست يافتن به خودآگاهي است و بازگشت از عصيان به اطاعت؛ از فجور به تقوا؛ از نسيان و غفلت به ذكر و هوشياري؛ از سيئات به حسنات...؛ ميشود، وقتي لب به "توبه" باز كند و آگاه باشد از سياهي كردارش و اراده كند و امداد الهي را بطلبد، براي ترك جدي گناهان ...، براي تصميم جدي پاي گذاردن در صراط مستقيم كه خطر گناه، جدي است و توبه از گناه هم واجب فوري؛ مبادا كه فرصت بگذرد و به مرز بي برگشت برسد كه ديگر از دست توبه هم كاري برنخواهد آمد...
وَ لَيْسَتِ التّوْبَةُ لِلّذينَ يَعْمَلُونَ السّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنّي تُبْتُ أَْلآنَ...(۱)
و هيچگاه از ياد مبر كه:
"تو شكار مرگي هستي كه گريزنده را از آن رهايي نيست و مرگ، تو را به طور حتم در خواهد يافت؛ هشدار كه تو را در حال گناه درنيابد، در حالي كه با خود از توبه سخن ميگفتي، اما مرگ ميان تو و توبه فاصله اندازد و خودت را هلاك كرده باشي".(۲)
امروز ميخواهم با همه روزها متفاوت بنويسم
ميخواهم براي كسي بنويسم كه ...
بماند...
شايد اين تك بيت صائب تبريزي گوياي حرفم براي او باشد... و براي همه، حتي خودم كه يادمان باشد
يكي از چهل گناه زبان "رنجاندن و شكستن دل مؤمن" است...
پس هميشه يادمان باشد با اين زبان چه ميكنيم...
آيا آن روز توان پاسخگويي را داريم...
واي از آن روز سخت... يوم تبلي السرائر ...
شكست شيشه دل را مگو صدايي نيست
كه اين صدا به قيامت بلند خواهد شد
و يادمان باشد كه
وَ الّذينَ يُؤذُنَ المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ بِغَيرِ مَا اكتَسَبُُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهتاناً وَ إثماً مُبينَاً(۱)
۱. احزاب : ۵۸.
پ.ن : اگرچه آنكه بايد بخواند اينجا نميآيد، اما اين تلنگر خوبي است براي همهامان.
" یُخرجُ الحَیّ مِنَ المَیّت وَ یُخرجُ المَیّتَ مِنَ الحَیّ وَ یُحیِ الأرضَ بَعدَ مَوتِها وَ کَذلِکَ تُخرجُون"(۱)
بوی بهار که در لابه لای شاخه های خشک و خالی از برگ می پیچد، طبیعتی تازه را نوید می دهد
طبیعت دوباره بر می خیزد به سوی سرسبزی و طراوت و زندگی...
بهار که می آید، یاد قیامت را با خود می آورد که هر غنچه و گل، پیراهنی از معاد با خود دارد...
بهار که می آید، خورشید هم در تولد تازه زمین شریک می شود و من و تو باید بیندیشیم که بهار،
یعنی نوروز و نوروز، یعنی روز نو، روز جدید، روز آغازی جدید، روزتر و جدیدتر از روزهایی که پشت سر
نهادیم، روزی که می تواند منشأ روزهایی باشد که خواهد آمد تا تو و من از آن بهترین استفاده را ببریم،
یک نقطه آغاز، یک مبدأ حرکت، جایی که من و تو از آن طلب حرکت کنیم ...
یا مقلّب القلوب و الابصار ... و این، همان تغییر دهنده است، فقط تویی که باید بخواهی، فقط تو
باید بخواهی تا دریابی که نزدیک او شدن، یعنی عشق، تا دریابی یا مُدبّر اللیل و النّهار را ...
باید بخواهی که حل شوی، به بهترین حال بروی، مثل بهار که در رگ زمین حلول می کند تا آغازی
نو داشته باشی و در عظمت بی انتهای او حل شوی و هیچ شوی در همه او ...
یا محوّل الحول و الاحوال...
باید بخواهی که بارآور باشی و بارده تا اطاعت، طاعت و عبادتت با خدمت و خشوع، رنگی تازه
بگیرد، یعنی باید جوانه بزنیُ ببالی ، میوه بدهی و حتی بروی و برای او بمیری در پایان راه تا به
او برسی ...
حوّل حالنا إلی أحسن الحال ... که نوروز حکایت نو شدن و نو خاستن است، حکایت سر زدن حیات
پس از مرگ و این راز شگرف "یحیی" و "یمیت" است، در زیباترین اثر نقاش چیره دست خلقت و بهار
و سبز شدن زمین پس از خوابی سهمگین و سرد، حجتی است برای من و تو، به
"اعلَموُا أنَّ الله یُحی الأرضَ بَعدَ مَوتِها قَد بَیَّنَّا لَکُمُ الآیاتِ لَعَلّکُم تَعقِلون"(۲)
و بهار ترسیمی روشن از حیات توست با بهاری سرشار از جوانه زدن، کودکی ات را یادت هست؟
تابستانی پر از شور و نشاط و تکاپو، نوجوانی و جوانی ات را به یاد داری؟... پاییزی آکنده از ریزش
برگ ها، میان سالی که شاید میهمانت شده باشد و شاید هم تا چندی دیگر برسد و زمستانی سرد
و خاموشُ مرگی که همه مان را با خود خواهد برد، بی هیاهو و تکاپویی، اما دوباره بهاری هساُ تازه
و برخاستن من و تو همین گونه است... و مرگ پایان زندگی ما نیست که آغازی دیگر است...
۱. روم : ۱۹.
۲. حدید : ۱۷.
یک تکه کوچک گوشت و این همه بلا...
امان از وقتی که نسنجیده به خرکت در می آید؛ چه ها که نمی گوید!
نگاهش که می کنی، می بینی خیلی ادعا دارد؛ اما حریف این تکه گوشت نمی شود...
و چه درنده ای است این تکه گوشت در دهان که وقتی رها شود، از هجومش در امان نخواهی بود!
وقتی حرف نزده ای، کلام و سخن و این زبان در اختیار توست؛ شاید هم گروگان تو، اما وقتی لب به
سخن می گشایی و زبان در کام رها می کنی تا بچرخد ... آنگاه تو در گرو آن هستی ...
"حرف نگفته را همیشه می توان گفت "
مزن بی تأمل به گفتار دم نکو گو اگر دیر گویی چه غم
مراقب زبانت باش که اگر بی دقتی کنی، گاهی زبانت حرف های درونی و اسرار پنهانی ات را فاش
می کند و گاه با همین زبان، از زبان شیطان سخن می گویی و سخنگوی او می شوی که " شیطان
تو را به عنوان مرکب سواری خویش قرار می دهد و به مزدوری خود می گیرد و از زبان تو، حرف خود
را به دیگران می رساند."(۱)
مراقب زبانت باش که رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر...
" ما أضمَر أحَدٌ شَیئَاً إلاّ ظَهرَ فی فَلَتاتِ لسانِه و صَفٌحاتِ وَجهه؛ هیچ کس چیزی را پنهان نمی کند،
مگر آن که از لغزش های زبانش و تغییرات چهره اش آشکار می شود."(۲)
وقتی درّی گرانبها داری، می کوشی تا خوب نگهش داری و از گزند آفات محفوظش داری، اما برای
زبانت چه کرده ای؟ چقدر کوشیده ای تا بیهوده لب به سخن نگشایی و کلام بی جا نگویی که نکند
با سخنی نعمتی سلب شود یا کیفری فراهم آید؟...
... و این زبان ... شگفتا از کارش که اگر مهار نشود و لجام گسیخته باشد، چه گناهان که نمی کند،
چه آبروها که نمی ریزد، چه دوستی ها که به دشمنی بدل نمی شود، چه پشیمانی ها که پیش
نمی آید، چه دل ها را که نمی شکند و چه اسراری را که فاش نمی کند ... و به راستی اندیشه کردن
که "چه بگویم" به از پشیمان شدن که "چرا گفتم؟"(۳)
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند تو از بیش مگوی
دادنـــد دو گــوش و یـــک زبــان از آغــاز یعنی که دو بشنو یکی بیش مگوی
پس تا ندانی که سخن عین صواب است، مگوی ...
مَا یَلفِظُ مِن قَولٍ إلاّ لَدَیهِ رَقیبٌ عَتیدٌ(۴)
۱. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
۲. همان، حکمت ۲۶.
۳. بزرگمهر حکیم.
۴. ق: ۱۸.
اینجا دیار نامردی است حسین جان!
دیاری که مردمانش پسر پیغمبر خدا را به گندم ری می فروشند! و تو باید بروی تا اطمینان نقس هایت
صحرا را به زانو درآورد. آفتاب در تلاقی با نگاهت بشکند و فرو ریزد! کربلا منتظر توست تا آنجا
مرگ سرخ را با دست سرخ بپذیرد، اما هرگز دستان پلیدان تنگ نظر را به رسم بیعت نفشرد. گودال
کربلا انتظارت را می کشد تا پرچم فتحی را آنجا بلند کنی که بر بلندترین قله های متولد شده
بر سوراخی خاک، حتی ارتفاعش را هم تاب نیاوردند. از آن گودال دنیایی را فتح کنی که حتی
سبک بال ترین بادها، بی نهایتِ اوجش را نتوانند بال رسیدن بگشایند.
تو باید بروی تا در سلوک عشق، روز شگفتی را بیافرینی که در قاموس عاشقی ها، نامش
آکنده از ادب و معرفت، وفا و مروت، صداقت و اخلاص، یقین و ایثار و شهادت شود.
تو را چه حاجت به فرات؟ که کاروان کوچک تو، رودی سرشار از سرکشیده ترین موج هاست که
وقتی می گذرند، همه فرات در همهمه ملایم کاروان تو محو شود. رودی که وقتی پا به آن صحرای
غرق در تباهی و سیاهی نهاد، تا ابد آن را به رفیع ترین خاک مقدس و آباد زمین تبدیل کزد.
حسین جان! تو، آوای بلند عرفان در زیر گنبد گردونی و صحرای تفتیده کربلای تو سرشار از
چشمه های جانبخش عاشق. عطش کربلا، سقای دیده هاست که به آن آب زلال اشک می دهد
و تو که خود، قطب عرفان و قبله عشق سالکانی، بر قله بلند عشق و بر بان بلند بندگی ایستاده ای.
تو باید به کربلا بیایی، سر به گودال بسپاری تا آنچه بماند، قصه حماسه ای باشد حک شده بر
پیشانی این دشت که جاودان بر چهره این خاک خواهد درخشید، قصه ای که در نهابت ایجاز، حادثه ای
در چند روز که در وسعت بی کرانگی جاری خواهد بود و در گوش نسل ها و عصرها خواهد پیچید و
بر دوش بادها به دیاران خواهد وزید.
کربلا سرزمین شگفتی است که تو باید آنجا به خون غسل کنی و به شمشیر، تیمم و به اشک، وضو
تا وقتی خیمه ها پس از رفتن یکایک یاران، لحظه به لحظه به التهاب نزدیک تر می شود و کار تو
یکسره، تنهایی تاریک قتلگاه و حضور آفتابی تو رنگ می بازد و در حرارات جنون افزای عشق
می گدازد، آفتاب در اوج حادثه بسوزد و فرات چشم به زلالی لب های ترک خورده تو بدوزد و
قتلگاه، بهاری ترین نقطه هستی شود که قتلگاه، رفتن تا آخر راه است، فریاد وجدان های بیدار از
گوشه گوشه زمین است، انسان ساز است و تولد دویاره انسانیت... .
کربلا را ساخته اند برای تو و تو را برای کربلا تا بشر سرگردان دریابد معنای مبارزه با ظلم و تعدی و
هوس را و بفهمد حضور شگرف انسانیت را در هر چه و هر روز، تا بشر درو شده از خدا بفهمد عروج
انسان در حضور خداست، بفهمد که بشریت می تواند شکوهمندی را رقم بزند با قربانی کردن خود
برای خدا و در مقابله با ظلم در حرای آزادگی و عزت. دریابد که آزادگی و عشق و دلدادگی را می توان
کنار هم چید و آیینه تمام نمای جمال الهی شد که گودال قتلگاه عظمت انسان را به تصویر کشید،
از یک گودی تا منتهی الیه آسمان ها و این معنای عزیز بودن در حضیض است! دریابد که هدایت انسان
با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، می تواند از گرداب خاک به سدرة المنتهای
افلاک عروج کند.
تو باید در کربلا رحل اقامت بیفکنی تا شعر شهادتت که ناب ترین و نایاب ترین شعر دیوان هستی شوی
که تو شعرت را با بدن قطعه قطعه خود سرودی، با وزن عشق و قافیه علی اصغر و علی اکبر، در بحر
عشق با ردیفش هایت تا سلطنت ستمکاران دیری نپاید که به زودی ستم کاران خواهند دانست که به
کدامین منزلگاه برده می شوند(۱)... و کربلا اندیشه ای است، شگرف و شکیبا که هیچ واژه ای را توان
رسیدن آن نیست... و تو ای حسین، بی آنکه مرا صدا کنی می آیم که کربلای تو بهشت رضوان من
است...
۱. شعرا: ۲۲۷.
من دست خالیم؛ خالی ... این دست خالی را پیشکشت آورده ام. می پذیری اش؟...
گفتی لاَ یُلَّقیهَا إلاّ الصّایرون(1) من...! تابع تو هستم که متاع دعوتت را پایاپای به دل خریده باشم؟...
هستم؟... کمال انقطاع از غیر خودت را روزی ام کن که خسته ام از کاشتن این بذر محبت که در دل دارم
به پای هر بی لیاقتی... و حالا من با این کلاف کهنه و سردرگمم در مزایده محبتت؟... نکند برده باشندم
هواهای نفسانی به میان خلق خواب رفته بی بصیر که بوی لجنزار دنیا را می دهند!
چه سرایی است این سرای پر علف هرز که انگار غم همه عالم به یکباره در کلبه دلم جا می شود!
سر می برم در گریبان گمان ...
یادت هست گفته بودی:" اگر دلت را هجوم حزنی هست یا محفل فرجی، نه آن که حودت بر سر خودت
آورده باشی، که دل من و تو به هم راه دارد. تو را از من تنیده اند و اگر من به پنجه نوحه گریبان
چاک زده باشم، نه عجب اگر تو عزا بگیری و چاره ای نیابی جز این که این گره به های هایت بگشایی؛
اما دلت قرص باشد، مثل گلبرگ آفتاب گردانی، خواستم بروم همه شعله هایی را که به گوشه و کنار
آویخته ام، جمع می کنم؛ اهل و اولاد خویش را برمی چینم، تو به من بازمی گردی، ملحق می شوی و
این الحاق، تو را با من یکی می کند."(2)
باور کنم این طینت سجینی ام و خواندن تو را که مرا به خود ملحق می خواهی؟! باور کنم این آلوده
خود سپرده به بادهای هلاکت را می خواهی از این کوره ببری تا از او زُبُر حدید بسازی(3)...
خودت را در غوامض مسراتِ سریراتِ غیوب دلم پنهان کرده ای که بخوانی ام، ببری ام یا نه ... بکشانی ام
که در بن بست یأس ره گم نکنم و به یادم بیاوری حاموا عن هذه الحریم(4) را ...
این افق سرخ را نشانم می دهی که عصر یحیی دوباره از آن سر زده است، نشانم می دهی جوشیدن خون
از گودال و سرهای بر نیزه های زبونان که خودم را به تو گره زده ام، اما گویی غریبم با تو... که می دانم
غرق غفلتم اگر غریبم با تو ...
آمده ای که بکشانی ام، ببری ام، بخوانی ام تا قفل حرج را بشکنی که اینجا کربلا؛ یعنی کفن فدا شدن
بر گردن، یعنی پیمان ایستادن، یعنی برکشیدن شمشیر شهود، ماندن، نرفتن ...
می دانی که قصه هایم با تو شنیدنی است، اما... آرزویم را بار دیگر با تو مرور می کنم شاید این بار
برآورده اش کردی... می دانی که این نوشته ها را به یادگاری از تو می نویسم و به سندی از
حجت مسلمانی ام، نامه هایی برای تو...
نشانی گذاشته ای برایم، برای منی که با این همه خط ها و صُفحه ها، با این عشق نامه ها،
می خواهم که حلیف و هم پیمان تو باشم... تو برایم نشانی گذاشته ای؛ تو که بُرنده حبائل افترائی
و مستأصل عفاریت الحاد!
... تو که به انهدام ابنیه انفاق در گودال کربلایت رفتی و این نشانه توست برای من که گفتی تو به من
بازمی گردی، ملحق می شوی و این الحاق، تو را با من یکی می کند...
یادت هست گفتی والله أنا أرحم بکم منکم بانفسکم(5)... این آن نشانه است...
1. قصص: 80.
2. بحارالانوار، ج5، ص242.
3. همان، ج51، ص35 (مؤمنی نمی ماند مگر آن که قلبش چون پاره های آهن است)
4. مواعظ، ص99 (فرمایش امام حسین(ع) در روز عاشورا: از این حریم دفاع کنید)
5.بحارالانوار، ج47، ص343.